السيد جعفر السجادي
444
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
نظر ابعاد ، متناهىاند ) و اما دليل دوم ، تناهى سلسلهء علل است ( زيرا در محل خود ثابت شده است كه سلسلهء علل بايد به علتى منتهى گردد كه ما فوق آن علت ديگرى وجود ندارد ) . پس محركى كه خود ، متحرك نيست بر دو قسم است زيرا تحريك او يا بدين گونه است كه نيروى محرك يعنى مبدأ و علت متصدى تحريك را كه به اصطلاح ، علت قريب و متصل به جسم است در جسم ايجاد كند و يا بدين گونه است كه غايت و معشوق محرك جسم است كه طالب لقا و مشتاق وصال او است . پس چنين محركى ، از جهتى علت علت حركت است ( زيرا غايت حركت است و غايت ، علت عليت علت فاعليه است ) و از جهتى علت است ( زيرا مفيد و موجد نيروى محرك جسم است ) و هر علت غايبهاى ، عليت وى بر همين دو قسم مذكور است چنانكه در مبحث علت و معلول بيان گرديد . و مثل چنين محركى كه محرك غير متحرك است به جز قوهء عقليه يعنى موجود عقلانى نخواهد بود . همانطور كه در حركات اجرام فلكيه چنين خواهد بود ( زيرا محرك اصلى و حقيقى آنها موجود عقلانى است كه تحريك وى بر يكى از دو قسم مذكور است ) لكن بايد در جرم فلكى ، قوهاى به نام قوهء جرمانيه وجود داشته باشد تا كه آن قوه ، متصدى و مباشر تحريك جرم فلكى باشد ، اما اولا ، به علت لزوم و ضرورت تخصيص جزئيات حركت ( در مدار و تعيين حدود و مقادير آنها كه اين تخصيص و تعيين ، فقط به وسيلهء قوهء جرمانيهء منطبع در جرم فلكى خواهد بود ) . زيرا نسبت موجود مفارق عقلانى الوجود به جميع جزئيات و حدود ، متساوى است ( و بدين سبب هيچ حدى از حدود و هيچ حركت جزئى خاصى از نظر موجود عقلانى بر ديگرى رجحان ندارد ) . و اما ثانيا به علت اين كه شدت قوت وجود ، موجب شدت حركت و قلت زمان خواهد بود و بنابر اين ، تصدى تحريك به وسيلهء موجود عقلانى كه قوت وجود او غير متناهى است موجب آن مىشود كه حركت ، در آن ، انجام گيرد و بنابر اين ، حركت ، حركت نخواهد بود ( زيرا حركت ، امرى است تدريجى الوجود كه بايد در امرى تدريجى الوجود مانند زمان واقع شود ) . و اما ثالثا به علت اين كه اختصاص يافتن اين جسم به قبول و پذيرفتن تأثير از موجود مفارق عقلانى ، يا به علت جسميت او است ، در اين صورت ، كليهء اجسام به علت داشتن جسميت ، در قبول اين اثر مشترك خواهند بود ( و بنابر اين بايد كليهء اجسام ، شايستهء قبول اين اثر از ناحيهء عقل مفارق باشند ) و يا به علت وجود قوهاى است در آن جسم ( به نام نفس منطبعه ) كه بنابر اين ، مطلوب ما ثابت مىشود . زيرا صدور فعل يعنى تحريك ، از ناحيهء عقل مفارق ، به وسيلهء همين قوه خواهد بود . و اگر اختصاص يافتن جسم ، به قبول اثر مذكور از ناحيهء عقل مفارق به واسطهء خود قوهاى است در ذات عقل مفارق ، كلام و اشكال ما در مورد آن قوه ، همان است كه در مورد خود عقل بيان كرديم . فى اثبات المحرك الاول . إنك قد عرفت حدّ الحركة فهي فعل أو كمال أول للشيء الّذي هو بالقوة من جهة ما هو بالقوة ، فالفوة للمتحرك بما هو متحرّك بمنزلة الفصل المقوم له و يقابله السكون تقابل العدم و العينية . فنقول : الحركة لكونها صفة وجودية